نمی دونم چرا! ولی یهو دلم هُری ریخت! یهو یه ترسی تموم ِ وجودمو گرفت! ترس از آینده ای که قراره بیاد! ترس از اتفاقاتی که قراره بیفته! ترس از خودم! ترس از تو! نکنه ....!
ب.ا
نمی دونم چرا! ولی یهو دلم هُری ریخت! یهو یه ترسی تموم ِ وجودمو گرفت! ترس از آینده ای که قراره بیاد! ترس از اتفاقاتی که قراره بیفته! ترس از خودم! ترس از تو! نکنه ....!
ب.ا
ــ اولش باهاش می خندیدم! نمیدونستم که چی می خواد بگه! ولی وقتی حرفشو زد، شوکه شده بودم! باورم نمیشد! هر لحظه منتظر بودم بگه : بابا! سر ِ کارت گذاشتیم، گفتیم یه کم بخندیم!
ــ دیشب اصلا نخوابیدم! از بُغضی که داشتم قورت میدادم گلوم درد گرفته بود!
ــ بهش گفتم!
الان ساعت 10:30 صبحه! نمیدونم تا ظهر چی پیش میداد! باید با 2نفر ِ دیگه هم صحبت کنم! دیشب مطمئن بودم! حتی برای یکیشون، همون دیشب مسیجی که میخواستم بهش بزنمو تایپ کردمو تو گوشیم سیو کردم که امروز بفرستم! ولی الان دو دلم!
ــ چشام به ساعته!
مامان اینا تازه ظهر حرکت میکنن که بیان نور! حدودای 6-7 شب میرسن! نمیتونستن زودتر بیان چون اِرمیا (خواهر زاده م) الان خونه ی ماست. آخه ندا (خواهرم) امروز سر ِ کاره!
ــ سارا اینا یه ساعت پیش رفتن! و من الان تنهام!
صداهای زیادی شنیده میشه! صدای حرکت ِ ماشینها روی آسفالت ِ خیس ِ بارون زده ی خیابون! صدای چک چک ِ شیر آب ِ ظرف شویی که هرکاریش میکنم کاملا بسته نمیشه! و صدای خالـــــــــــــــــــــــــی ِ اِبی!
ب.ا
