ــ امسال برای اولین بار تو 4 سال ِ تدریسم، یکی از شاگردام همناممه!
وقتی همکلاسیهاش صداش میزنن، گوشای من تیز میشه!
یه بار سر ِ کلاس، شیدا بلند صدا زد : نیوشا! (در حالیکه نیوشا، درست کنارش میشینه!) من خیلی معمولی سرمو بلند کردم و بهش نگاه کردم، دیدم با یه لبخند ِ شیطنت آمیزی داره منو نگاه میکنه! بعد گفت : اجازه! اسم ِ شما هم نیوشاست؟! گفتم : آره! بعد در حالی که مخاطبش نیوشا همکلاسیش بود گفت : من الان 3 ساله تو این مدرسه م، نمیدونستم اسم ِ خانوم نقاشی چیه! تو که تازه امسال اومدی چه خوب فهمیدی!!!!
ــ بچه ها داشتن امتحان ِ نقاشیشون رو میدادن و منم مشغول ِ دیدن ِ دفتر نقاشی هاشون بودم.
عطیه با نگار همینطور که داشتن نقاشیشون رو میکشیدن، مشغول ِ صحبت بودن! (میزشون کنار ِ میز ِ معلمه!)
نگار میگفت : من تک فرزندم!
عطیه میگفت : خوش بحالت! کاش منم تک فرزند بودم! از دست ِ این خواهرو برادر ِ کوچیکم عاجزم! آسایش ندارم! خواهر ِ کوچیکم انقدر سرتقه! بابامو تهدید میکنه! میگه : ماشینو فروختی؟! گلد کردی!
من داشتم از خنده منفجر میشدم از مدل ِ صحبت کردن ِ عطیه!
ــ اصولا همیشه آدم ِ صبوریم و اعتراضو این حرفا خیلی تو مرامم نیست! ولی وقتی صبرم تموم بشه، دیگه هیچکی جلودارم نیست! همیشه چه در دوران ِ مدرسه و چه در دوران ِ دانشگاه و حتی محل ِ کار (منظورم مدرسه نیست!) اگه کاسه ی صبرم لبریز شه و عصبانی بشم! یهو میشم یه آدم ِ کله شق! یه آدمی که نماینده ی همه بشه و بره به جای همه صحبت کنه! بارها پیش اومده برام! هفته ی پیش هم همینطور شد! بجای همه که هیچکی اعتراضش بلند نمیشد، صحبت کردم!
مامانم همیشه میگه : آخرش این کله شقیت، کار دستت میده!
چی بگم؟!
ــ تا حالا ساعت اینجوری دیده بودی؟!!!!!کلیک کن!
خارج از اتوبوس یخبندونه لابد!!!!!!!کلیک کن!
(این قسمت یکی از چیزایی بود که تو پست ِ قبلی میخواستم بذارم ولی فراموش کردم بالاخره!!!!
)
ــ وای! خیلی وقت بود که وبلاگمو باز نکرده بودم! آخه همیشه از طریق ِ مدیریت نظرات رو میخونم!
امروز وقتی بعد از مدتها وبلاگمو باز کردم، دیدم چقدر دلم برای آهنگش تنگ شده بود! هنوزم وبلاگم بازه! 
ــ خدایا! دستمو بگیر!
ب.ا
+ نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در سه شنبه پانزدهم دی 1388 و ساعت
23:35 |