تبليغاتX
نفس عمیق

 

واین آغاز انسان بود.

از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.

انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.

خدا گفت: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد؛ زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد، تو باز خواهی گشت، وگرنه...

و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود.

و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.

انسان دستهایش را گشود و خدا به او اختیار داد.

خدا گفت: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداش به گزیدن توست.

عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و صبوری را. واین آغاز انسان بود.

 

 و این آغاز انسان بود.

 

فرشته فراموش کرد.

فرشته تصمیمش را گرفته بود. پیش خدا رفت و گفت:

خدایا، می خواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.

خداوند درخواست فرشته را پذیرفت.

فرشته گفت: تا بازگردم بال هایم را اینجا می سپارم؛ این بال ها در زمین چندان به کار من نمی آید.

خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت: بال هایت را به امانت نگاه می دارم، اما بترس که زمین اسیرت نکند، زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.

فرشته گفت: بازمی گردم، حتما بازمی گردم. این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.

فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد. او هر که را می دید، به یاد می آورد. زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود. اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بالهایشان به بهشت بر نمی گردند.

روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد. و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد؛ نه بالش را و نه قولش را.

فرشته فراموش کرد. فرشته در زمین ماند.

فرشته هرگز به بهشت برنگشت.

 

فرشته فراموش کرد. 

 

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد.

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت : چه بارانی می آید. پدرم گفت : بهار است. و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد. لباسهای ما خاکی بود . او خاک روی لباسهایمان را به اشارتی تکانید. لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبهامان را از زیر لباسمان دیدیم.

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. آسمان حیاط ما پر از عادت و دود بود. پیامبر کنارشان زد. خورشید را نشانمان داد و تکه ای از آن را توی دستهایمان گذاشت.

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سرانگشتهای درخت کوچک باغچه روییدند و هزار آوازی را که در گلویشان جا مانده بود به ما بخشیدند و ما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم.

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. ما هزار درِ بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید. پیامبر کلیدی برایمان آورد . اما نام او را که بردیم قفل ها بی رخصت کلید باز شدند.

من به خدا گفتم : امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد.

امروز انگار اینجا بهشت است.

خدا گفت : کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی بهشت همان قلب توست.

 

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. 

 

                                                                      ـ عرفان نظرآهاری ـ

                                                                                ب.ا

 

 

+ نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 و ساعت 18:40 |

 

دختری که فقط یک آرزو داشت

 

 

روزی روزگاری دختر جوانی بود که

در زندگی فقط یک آرزو داشت:

                              یافتن مرد دلخواهش.

 

دختر جوان دلش می خواست مرد دلخواهش

سوار بر اسب سفید و شاخدار افسانه ها

با دسته ای گل رز به سراغش بیاید و با او ازدواج کند

و او را با خود به سرزمین زیبا و خیال انگیز ببرد.

 

دختر جوان دلش می خواست مرد دلخواهش

بر بالای تپه ای بلند پر از گل های وحشی،

قصری داشته باشد و پرندگان زیبا

پشت پنجره های اتاقش شب و روز نغمه سرایی کنند.

 

دختر جوان دلش می خواست مرد دلخواهش

در نواختن همه ی سازهای جهان استاد باشد

و شعرهای زیادی از حفظ بداند و هر روز سازی

جدید برایش بنوازد و شعری تازه بخواند.

 

دختر جوان دلش می خواست مرد دلخواهش

در همه ورزش ها قهرمان باشد و به او شنا و اسب سواری

و تیراندازی یاد بدهد و از درختهای بلند میوه بالا برود

و برای او میوه های کمیاب بچیند.

 

دختر جوان دلش می خواست مرد دلخواهش

قصه های زیادی بداند و هر شب او را با قصه ای نو

به عالم خواب ببرد و هر روز، اول صبح

صبحانه اش را در سینی نقره به اتاق بیاورد.

 

دختر جوان برای رسیدن به این تنها آرزویش

                                                   صبر کرد.

                                        

             و صبر کرد و صبر کرد.

                                       

                و صبر کرد و صبر کرد و صبر کرد.

 

و صبر کرد و...

 

              پایان لوس، منطقی و دلسرد کننده.

 

 

 ماهیگیر

 

 

روزی ماهیگیر جوانی یک ماهی طلایی گرفت.

تا خواست ماهی را در سبد بیندازد ماهی شروع کرد

به حرف زدن و با لهجه ی غلیظ دریایی گفت:

 

« هی ماهیگیر جوان! من شاهزاده ی این دریا هستم

و با قدرت جادویی ام می توانم هر آرزویی را

برآورده کنم، بگذار من بروم. در عوض

تمام آرزوهایت را برآورده می کنم»

 

ماهیگیر جوان از خوشحالی در پوست خودش

نمی گنجید. چشمانش را بست و رفت به دنیای خیال.

دید که خوش تیپ و پولدار است و خانه های

قشنگ دارد و ماشینهای بزرگ که هر روز

هر کدام را که میلش کشید، سوار می شود.

 

دید که آنقدر در رستورانهای گران غذاهای

خوشمزه خورده که حسابی چاق شده و مجبور شده

بهترین معلمهای ورزش و متخصص های لاغری را

استخدام کند که تلاش می کنند او را به وزن قبلی اش برگردانند.

 

مرد جوان در دنیای خیال خواننده ی محبوبی شد

که طرفدارانش از سراسر دنیا با دسته های گل

به تالارهای اجرای نمایش هایش هجوم می آورند و

تحسین اش می کنند و تمام روزنامه ها

 با عکس های او پر می شوند.

 

مرد جوان در خیالش با زیباترین دختر جوان جهان ازدواج کرد.

 

وکودکان زیبایی را دید که در باغ های بزرگ

خانه های بزرگش بازی می کنن. مرد جوان آرزو کرد

که هرگز مریض نشود و هیچکدام از آنهایی که

دوست شان دارد هرگز نمیرند و خودش

تا آخر عمر خوب و خوش زندگی کند.

 

و وقتی که پیر شد با کشتی تفریحی اش

دور دنیا سفر کند و عجایب خلقت را ببیند و

از آفریقا و استرالیا بهترین هدیه ها را برای

فرزندان و نوه هایش بیاورد.

 

ماهیگیر جوان خیال کرد و خیال کرد و

با چشمان بسته آرزوهای بی شماری را یک به یک

شمرد تا که ساعتها گذشت.

 

چشمانش را که باز کرد دید

ماهی برآورنده ی آرزوهایش

                               

                              توی دستش مرده.

 

«همه می دانند که ماهی ها را نباید مدت زیادی

بیرون از آب نگه داشت»

 

                                                          پایان.

 

 

                                                               ـ علیرضا میراسداله ـ  

                                                                          ب.ا  

 

                                

+ نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در جمعه پانزدهم دی 1385 و ساعت 15:44 |

 

امروز دلم گرفته، نمی دونم چرا ولی گرفته...

می بینی هر وقت دلت می گیره هر چی غصه تو عالم هست رو سرت خراب می شه؟

هر چی خاطرات بدِ میاد تو ذهنت. انگار داره مغزت متلاشی می شه، انگار این غصه، این گرفتی می خواد از تمام وجودت بزنه بیرون.

 

امروز دلم گرفته، نمی دونم چرا ولی یهو گرفت...

گاهی به این فکر می کنم که کاشکی هیچ وقت دل آدم نمی گرفت...اصلا این دل چی هست که می گیره؟ واقعا چیه؟ مگه این دل چه قد گنجایش داره که یه گرفتگی دیگه رو هم تو خودش جا بده.

شاید اون قد بزرگه که خیلی چیزا توش جا می گیره و یا اونقد کوچیک... که به زودی می ترکه...آره می ترکه...شاید هم دل من از اون دلایی باشه که قراره بترکه...

 

امروز دارم مثه همیشه که دلم می گیره به خیلی چیزا فکر می کنم.

آخه یه دل گرفته رو با چی می شه باز کرد؟

 

به قول سولماز دریانیان:

« من فکر می کنم دل من با پیچ گوشتی باز نمی شود.

من فکر می کنم دل من با هیچ تلمبه ای هم باز نمی شود.»

 

امروز دلم گرفته، نمی دونم چرا ولی گرفته...

 

 

                                                                     ب.ا

 

  

 

+ نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در یکشنبه دهم دی 1385 و ساعت 16:45 |

 

پاهای کثیف

 

پاهای کثیفی دارم

که نمی توان آنها را به شکل اول درآورد.

پاهای کثیفی دارم که از خود رد کثیفی به جا می گذارند،

به همین دلیل، در پی جایی هستم

که برافروخته نشوم

بخاطر پاهای کثیفم.

 

پاهای بزرگ کثیفی دارم

که همچنان بزرگ می شوند

پاهای کثیفی دارم

آنها هستند که مرا راه می برند

اگر زمین قلبی داشت، می توانستم احساس کنم

ضربانش را با کف پاهای کثیفم.

                                  

                                   ــ گزیده ای از متن پاهای کثیف ــ

 

 

 

مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید

 

در خانه ای سرد، بالای خیابان سالیوان،

آخرین کسی که شلوار فاق کوتاه می پوشید، در شُرف مردن بود

عینک آفتابی به چشم داشت

و به همین دلیل کسی نمی توانست تشخیص بدهد که او گریه می کرد یا نه.

همه ی معتادها و همه ی علاف ها

و همین طور همه ی کافه دارها

دور تختش جمع شده بودند.

وصیت کرد

تا تکلیف اموالش را روشن کند

و آخرین کلمه ها را به زبان آورد؛

 

گفت : « کفش های راحتیم را برای مادرم بفرستید،

بلوزم را به جالباسی آویزان کنید، گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید،

برای اینکه هیچ گاه یاد نگرفتم که آن را چگونه بنوازم.

خانه ام را

به یک مستمند بدهید و بگویید که اجاره ی آن تمام و کمال پرداخت شده.

پول ها و موادم را خودتان بردارید،

ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.

 

مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید، دوستان،

با عینک آفتابیم.

گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید،

ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.»

 

گفت : « جوجه خروس هایم را

به کسی بدهید که آنها را می خواهد.

شعرهایم را

به کسی بدهید که آنها را می خواند.

زیر کافه برایم قبری بکَنید،

و آهنگ غم انگیزی پخش کنید.

همه را شاد و شنگول کنید

در لحظه ای که مُردم،

و مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.

 

مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید، دوستان،

با عینک آفتابیم.

گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید،

ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.»

 

 

کفش های راحتی اش را پرت کردیم وسط خیابان،

بلوزش را گذاشتیم همانجا، روی زمین.

گیتارش را فروختیم

در کافه ی گوشه ی خیابان

به کسی که می دانست چگونه آن را بنوازد.

موادش را دود کردیم.

پول هایش را خرج کردیم،

شعرهایش را دور ریختیم.

باب نوارهایش را برداشت،

و اِد کتابهایش را،

و من هم عینک آفتابی فکسنی آن بدبخت را برداشتم.

 

گفت: « مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید، دوستان،

با عینک آفتابیم.

گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید،

ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.»

 

 

 

 

پیشنهاد صلح

 

فرمانده کِلی به فرمانده گوُر گفت :

« آیا باید این جنگ احمقانه رو ادامه بدیم؟

آخه، کشتن و مُردن حال و روزی برای آدم باقی نمی ذاره. »

فرمانده گوُر گفت : « حق با شماست.»

فرمانده گوُر به فرمانده کِلی گفت :

« امروز می تونیم به کنار دریا بریم

و تو راه چند تا بستنی هم بخوریم.»

فرمانده کِلی گفت : « فکر خوبیه.»

 

فرمانده گوُر به فرمانده کِلی گفت :

« تو ساحل یه قلعه ی شنی می سازیم.»

فرمانده گوُر گفت : « آب بازی می کنیم.»

فرمانده کِلی گفت : « پس آماده شو بریم.»

 

فرمانده گوُر به فرمانده کِلی گفت :

« اگه دریا طوفانی باشه چی؟

اگه باد شن ها رو به هر طرف ببره؟»

فرمانده کِلی گفت : « چقدر وحشتناکه!»

 

فرمانده گوُر به فرمانده کِلی گفت :

« من همیشه از دریای طوفانی می ترسیدم.

ممکنه غرق بشیم.» فرمانده کِلی گفت :

« آره شاید غرق بشیم. حتی فکرش هم ناراحتم می کنه.»

 

فرمانده گوُر به فرمانده کِلی گفت :

« مایوی من پاره است.

بهتره بریم سر جنگ و جدال خودمون.»

فرمانده گوُر گفت : « موافقم.»

 

بعد فرمانده کِلی به فرمانده گوُر حمله کرد،

گلوله ها به پرواز درآمد، توپخانه ها به غرش.

و حالا، متأسفانه،

نه اثری از فرمانده کِلی باقی مانده و نه از فرمانده گوُر.

 

                                                            

 

 

                                                           ــ شل سیلور استاین ــ

                                                                        ب.ا

 

 

+ نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در چهارشنبه ششم دی 1385 و ساعت 23:25 |

 

اولین روز زمستونی...

امروز اولین روز زمستونه، شاید به ظاهر با روزهای دیگه فرقی نداشته باشه، ولی آغاز یه فصل تازه ست.

یه تغییره. و اگه این تغییرات و دگرگونیها نباشه که هیچی...دل آدم خوشه به تحولات.

هر کسی امروزشو یه جور شروع کرده،

یکی رفت مهمونی،

یکی رفت مسافرت،

یکی رفت سر کار،

یکی موند تو خونه،

و چون امروز جمعه هست شاید هم تلافی خستگی هفته ی قبلشو سر اولین روز زمستون در آورده باشه،

یکی هم شاید مثه یکی از دوستای من رفت زیر تیغ جراحی.

یکی هم شاید مثه من رفت تو دل طبیعت و اولین روز زمستونیشو با طبیعت آغاز کرد.

خیلی میچسبه یه آتیشه داغ با یه چای داغ تو هوای سردِ سرد...

هفته ی پیش هم اتفاقاً تو طبیعت بودم، ولی از اون هفته تا این هفته کلی تغییر پیش اومده بود.

هم هوا سردتر شده بود و هم درختا...اکثراً برگاشون ریخته بود. انگار اونا هم فهمیده بودن که زمستون شده...ــ چه حرفیه که من می زنم، اونا که زودتر از ما این تغییر رو حس می کنن ــ

نمیدونم برای شما امروز چه جوری گذشته ولی امیدوارم که به همتون خوش گذشته باشه. تا اینجا که برای من بد نبوده تا بقیه اش رو...

                                

                                                                                      

                                                                                              ب.ا

 

 

+ نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در جمعه یکم دی 1385 و ساعت 14:50 |