شکوفه ای بر شاخه ی درختی می روید.
*خدایا! شکوفه نوازش تو را حس کرد و از گرمای محبت تو رویید.
غنچه ای شکفته می شود.
*خدایا! بی شک نجوای شیرین تو را شنیده که اینگونه لبخند می زند.
پرنده ای آواز می خواند.
*خدایا! گویا آهنگی برای صوت دلنشین تو می نوازد.
باد می وزد.
*خدایا! گویی باد، مست مهربانی توست که اینگونه دیوانه وار می رقصد.
باران می بارد.
*خدایا! آسمان به خاطر بخشش توست که اینگونه می گرید.
*پس چرا من،
چرا من تو را نمی بینم؟
چرا من نوازشت را حس نمی کنم؟
چرا من نجوای شیرین و صوت دلنشینت را نمی شنوم؟
چرا من مست مهربانی و بخشش تو نمی شوم؟
چرا...............؟
چرا........؟
*خدایا! کجا هستی؟
خودت را به من نشان بده.
مگر نگفتی که همیشه هستی؟ پس کجایی؟
سرم را رو به آسمان بلند می کنم که با فریاد صدایش بزنم....
او را می بینم که با مهربانی به من لبخند می زد.
با شرمساری سرم را به زیر می اندازم.
*خدایا! تو در تمام مدتی که من تو را نمی دیدم، تو مرا می دیدی...
ب.ا

