ــ انگشتام بی حس شده. به سختی روی صفحه ی کیبورد حرکتشون می دم.
ــ فکر کنم که تازگیها خیلی سنگدل شدم. سخت تر از سنگ...
ــ پریشونیهای ذهنمو می ریزم روی صفحه ی کاغذ تا شاید از خستگیش کم بشه. ولی هر چی بیشتر می نویسم ، عمیقتر فرو می رم.
ذهنم شده مثله سطل زباله ای که پر شده و کثافت داره از توش می ریزه بیرون.
ــ تفکرات هر کسی در مقابل اتفاقاتی که میفته، متفاوته. هر کسی اونطور که خودش فکر می کنه با مسئله برخورد می کنه.
ــ امروز وقتی داشتم از خیابون رد می شدم. به وسط خیابون که رسیدم دلم می خواست چشمامو ببندمو همونجا بایستمو تکون نخورم...
ــ دیشب شبِ سختی بود. شبی که صبح نمی شد.
ــ به کمک تو احتیاج دارم. من نمی تونم به تنهایی رو در روی مشکلات بایستم. حس می کنم مدتیه که منو گذاشتی به حالِ خودم تا هر تصمیم گندی که خواستم بگیرم.
ــ فکر می کردم که نتونم قطرات بارونو رو گونه هام حس کنم. ولی مثه اینکه هنوز...
ــ "من خوبم."
یه آرامش عمیق.
ــ دورو برمو نگاه می کنم، جز سکوت و تنهایی چیزی نمی بینم. شاید باز خوبه همین دو تا هست.
ــ کاش لااقل چشمامو می بستم و وقتی بازشون می کردم می دیدم که یک سال گذشته.

انتهای راه کجاست؟
من کجایم؟
در انتهای راهی رفته؟ یا ابتدای راهی نیامده؟
ب.ا




![>O-]](http://xs536.xs.to/xs536/09073/3zi318m967.jpg)
