گویی در میان برزخی عمیق به سر می برم که خود نمی دانم کجا هستم و چه می کنم...!
چراغ راهم را گم کرده ام و نمی توانم مسیر درست را تشخیص دهم.
مسیر درست از میان هزاران مسیر.
دیگر خود نیز نمی دانم چه می خواهم...
گیر کرده ام در نادانسته هایم که مرا به هر سو می کشد این سرنوشت.
در رکودی سهمگین مانده ام، تلاشی در من پدیدار نیست.
مانده ام و فقط خاطراتِ بدم آزرده خاطرم می کند و ترسی که از آینده ی نه چندان دور ِ خود دارم.
باران، بهار، آسمان، ابر، پاییز... دیگر هیچ چیز آرامم نمی کند.
چون خود نیز نمی دانم چه می خواهم...
دارم چه می کنم؟
دارم چه می کنم؟
دارم چه می کنم؟
خود نیز نمی دانم.

اگر تو نیز مرا نخوانی، پس به کدامین، پناه برم؟
آرامش ِ گرفته شده ام را چه کسی می تواند به من بازگرداند؟
لبخند را چه کسی بر لبانم می نشاند؟
و اندوه را چه کسی از من دور می کند؟
با نور ِ خودت راهم را روشن کن.
اینبار کور سویی نیز مرا بس است تا از گمراهی خلاصی یابم.
خود نیز نمی دانم چه می خواهم...
ب.ا




