سلام
نمی دونم چرا امشب خیلی به یادتم.
به یاد تویی که هیچ وقت ندیدمت و حتی قبل از اینکه من باشم، تو رفتی.
چیزی ازت نمی دونم، جز گفته ی دیگران،
از مهربونیات، از کله شقیات.
نیستی که باهات صحبت کنم، حرفامو بزنم.
حس می کنم، که اگه بودی، خیلی حرفا داشتم برای گفتن، که بهت بگم.
الان، شنوای حرفای من، یه سنگِ سرده، ولی من همونو هم دوست دارم.
خیلی وقتا ازت خواستم، حالا که ندیدمت هیچ وقت،
لااقل یه شب بیای تو خوابم، لااقل تو خواب باهام حرف بزنی.
ولی هیچ وقت نیومدی.
شاید باورش سخت باشه،
یه نفری که هیچ وقت ندیدیش ــ جز عکسش ــ
اِنقدر دوستش داشته باشی و حس کنی به بودنش احتیاج داری.
خیلی وقتا با خودم فکر می کنم، که اگه الان بودی...
آخ، اگه الان بودی...
من نمی بینمت، ولی می دونم که تو منو می بینی.
پس همیشه با من باش.
راستی یه خواهش،
یه شب بیا تو خوابم.
روحت شاد.
ب.ا



