تبليغاتX
نفس عمیق

 

باور می کنی؟

خواب دیدمت،

تو را،

آمدنت را.

چه خوب دیدمت،

که اگر روزی بینمت،

حتما خواهمت شناخت.

 

چه زیبا بود لحظه های با تو بودن.

اما چه کم،

تو چه زود رفتی.

باور نداشتم رفتنت را،
و باور نداشتند گریه هایم را.

گفتند آمدی، شاید،

اما حتما رفته ای.

اما من در دلم می دانستم،
روزی دوباره تو را خواهم دید.

 

باور می کنی؟

خواب دیدمت،

تو را،

آمدنت را.

 

 

                                      ب.ا

 

                نام حبیب هستو نشان حبیب نیست...!

 

+ نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در شنبه نوزدهم آبان 1386 و ساعت 22:22 |

 

ــ صدای لرزانت را شنیدم، نمی دانستم که دیگر چه خواهم شنید...

باور نداشتم. کاش دروغ بود.

.

.

.

هنوز صدای ِ گرمش در گوشم است.

باور نمی کنم. باورش سخت است.

هنوز یادم است که برای اولین بار مرا با چه نامی خطاب کرده بود. یادت هست؟

هنوز یادم است روزی را که گفت : به خاطر ِ حرفِ تو... یادت هست؟

گرچه زیاد ندیده بودمش، ولی چهره ی مهربان ِ پدرانه اش را خوب به خاطر می آورم.

گفتی : گویی می دانست که می خواهد برود، گفت : مواظب همه باش.

پس مواظب همه باش، مخصوصا مواظب ِ دل ِ مادر.

 

روحش شاد.

 

 

 

 

ــ این دو هفته ی اخیر پرکشیدن ِ عزیزان ِ عزیزانم را دیدم و غم و اندوه ِ کسانی که هیچ وقت نمی خواستم اینگونه ببینمشان. چشمان پر اشک و نگاههای مضطرب آنانی که دیدن ِ اشکانشان برایم همیشه دردناک بود.

 

 

خدایا!

داری چه می کنی با دل ِ دردمندانت؟

چگونه می توانی اینگونه اشکهایشان را ببینی؟

خدایا!

صبوری ِشان ده.

 

 

 

                                                           ب.ا

 

               جانا ز فراق تو اين محنت جان تا كي/دل در غم عشق تو رسواي جهان تا كي/چون جان و دلم خون شد در درد فراق تو/بر بوي وصال تو دل بر سر جان تا كي....

 

+ نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در جمعه یازدهم آبان 1386 و ساعت 14:11 |

 

ــ چند وقت پیش،

داشتم به خیلی چیزا فکر می کردم.

به مدرسه، به کلاسام، به شاگردام.

به این چند سالِ اخیر،

به اتفاقاتی که تو این مدت برام افتاده بود،

به کسانی که تو این مدت به نوعی باهاشون آشنا شدم.

نام ِ تک تکشون رو تو ذهنم مرور می کردم.

 

داشتم فکر می کردم،

 هیچ کار خدا بی حکمت نیست، ولی من هنوز به حکمت این چند سال پی نبردم.

کاشکی زودتر بفهمم،

بفهمم حکمتش چیه؟!

 

 

ــ خیلی وقت بود ندیده بودمش،

دلم نمی خواست تو همچین موقعیتی می دیدمش.

 

یه گوشه ایستاده بود.

آروم و بی صدا.

سعی می کرد جلوی گریه شو بگیره.

چشماش پر از اشک بود،

و گلوش پر از بغض.

 

 

ــ برام جالب بود،

چون اولین سوالش بعد از سلام و احوال پرسی این بود:

با .... نسبتی داری؟

که من حدس زدم خودش یه نسبتایی داره حتما.

 

 

ــ نمی دونم در جواب حرفات چی بگم،

ولی خواهش می کنم، تصمیم ِ درست بگیر.

 

 

ــ امشب ماه خیلی زیبا و مهربون شده بود.

مثه بچگیام هر جا می رفتم، دنبالم میومد،

و لبخند مهربونشو،

روی صورت نیمه گرد و سفیدش حس می کردم.

 

خیلی وقت بود که منو فراموش کرده بود.

درست از وقتی که بزرگ شدم.

حتی گاهی پشت هر چیزی قائم می شد، که من نبینمش.

 

ولی،

امشب ماه خیلی زیبا و مهربون شده بود.

مثه بچگیام هر جا می رفتم، دنبالم میومد.

 

 

ــ یه لبخند...

شنیدنِ یه خبر خوش خیلی خوبه،

مخصوصا تو همچین روزی که زیاد خوب نبوده.

 

 

                                                         ب.ا

                                                      ۸۶/۰۸/۰۱

 

                  ماهِ مهربانِ من

+ نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در پنجشنبه سوم آبان 1386 و ساعت 0:5 |