ــ چند وقت پیش،
داشتم به خیلی چیزا فکر می کردم.
به مدرسه، به کلاسام، به شاگردام.
به این چند سالِ اخیر،
به اتفاقاتی که تو این مدت برام افتاده بود،
به کسانی که تو این مدت به نوعی باهاشون آشنا شدم.
نام ِ تک تکشون رو تو ذهنم مرور می کردم.
داشتم فکر می کردم،
هیچ کار خدا بی حکمت نیست، ولی من هنوز به حکمت این چند سال پی نبردم.
کاشکی زودتر بفهمم،
بفهمم حکمتش چیه؟!
ــ خیلی وقت بود ندیده بودمش،
دلم نمی خواست تو همچین موقعیتی می دیدمش.
یه گوشه ایستاده بود.
آروم و بی صدا.
سعی می کرد جلوی گریه شو بگیره.
چشماش پر از اشک بود،
و گلوش پر از بغض.
ــ برام جالب بود،
چون اولین سوالش بعد از سلام و احوال پرسی این بود:
با .... نسبتی داری؟
که من حدس زدم خودش یه نسبتایی داره حتما.
ــ نمی دونم در جواب حرفات چی بگم،
ولی خواهش می کنم، تصمیم ِ درست بگیر.
ــ امشب ماه خیلی زیبا و مهربون شده بود.
مثه بچگیام هر جا می رفتم، دنبالم میومد،
و لبخند مهربونشو،
روی صورت نیمه گرد و سفیدش حس می کردم.
خیلی وقت بود که منو فراموش کرده بود.
درست از وقتی که بزرگ شدم.
حتی گاهی پشت هر چیزی قائم می شد، که من نبینمش.
ولی،
امشب ماه خیلی زیبا و مهربون شده بود.
مثه بچگیام هر جا می رفتم، دنبالم میومد.
ــ یه لبخند...
شنیدنِ یه خبر خوش خیلی خوبه،
مخصوصا تو همچین روزی که زیاد خوب نبوده.
ب.ا
۸۶/۰۸/۰۱

+ نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در پنجشنبه سوم آبان 1386 و ساعت
0:5 |