ــ خیلی سخته که بخوای به ذات آدمای اطرافت پی ببری. مخصوصا اونایی که نقششون رو خوب بازی می کنن.
ــ همه چیز یهویی اتفاق افتاد، اصلا نمی دونم چی بود، چی شد؟!
ــ می گن : دلِ خوش سیری چند؟
من می گم : هوای تازه سیری چند؟ اصلا هوایی مونده، چه تازه، چه گندیده؟!
چه جوری می شه یه نفس عمیق کشید، تو این اوضاع بی هوایی؟!
ــ دلم داغونِ، ذهنم داغون تر!
ــ همش با خودم فکر می کنم، دیگه هیچ حرفی مونده که کسی ندونه؟ حرفایی که شاید من... ولش کن... بی خیال!
ــ گاهی حرف هست، حوصله نیست، گاهی حوصله هست، حرف نیست.
ــ خیلی دلم می خواد با آدما مثه خودشون رفتار کنم. ولی حیف که نمی تونم. همیشه اشتباهاتشون رو فراموش می کنم، ولی خیلی زود بهم ثابت می شه که اشتباه کردم.
ــ سکوت، سکوت، سکوت.
ــ هر وقت تونستین یه نفس ِ عمیق بکشین، به یادِ من هم باشین.
ب.ا
+ نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 و ساعت
13:24 |