تبليغاتX
نفس عمیق

 

یادت هست بالهایت را کجا جا گذاشتی؟

خوب فکر کن...

شاید زیاد دور نشده باشی...

شاید همین نزدیکیها باشد...

شاید...

 

برگرد...برگرد حتی اگر سالهاست که از آنها دور شده ای...

برگرد...

 

 

اولین بار را یادت هست؟

بی بال که نبودی....بودی؟

 

 

                                                       ب.ا

 

 

+ نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 و ساعت 15:22 |

 

صحبت از دوستی و صمیمیت کار سختیه!

به جاش من این شعر رو تقدیم می کنم به همه ی دوستانِ خوبم:

 

 

دوست، واژه است

واژه ای که از لب فرشته ها چکیده است

دوست نامه است

نامه ای که از خدا رسیده است

نامه ی خدا همیشه خواندنی ست

توی دفتر فرشته ها

واژه ی قشنگ دوست

ماندنی ست

*
راستی، دلت چقدر

آرزوی واژه های تازه داشت

دوستِ گُل ات رسید

واژه را کنار واژه کاشت

واژه ها کتاب شد

دوستت همان دعای توست

آخرش دعای تو

مستجاب شد

 

 

«عرفان نظرآهاری»

 

 

 

 

به رسم ِ تمام ِ بازیها، من هم باید دوستانی رو به این بازی دعوت کنم.

من، از کسی دعوت می کنم، که خودش ابداع کننده ی این بازی و دعوت کننده ی من بود.

بزرگ عزیز، اینبار نوبتِ خودِ شماست.

                                                                           ب.ا

 

+ نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 و ساعت 15:30 |
 

امروز بسی جایتان خالی به نظر می نمود! فقط برای مقداری خنده و دیگر هیچ!

 

بعد از گذشت چندین روز از فروردین تصمیم گرفتیم از خانه بیرون رفته و یک دورکی بنماییم.

 

در میان بسی ترافیک تشریف داشتیم (مثلا قرار بود آنجا خلوت تر از سایر خیابانها باشد!) ماشین روبرویی در حالت اِستُپ و ما نیز به مراتب همینگونه بودیم. که ناگهان متوجه صدای مهیب ساییییییییییییده شدن ِ لاستیک ِ ماشین بر اثر ترمز، روی آسفالت خیابان، شدیم و همه می دانستیم که این صدای مهیب، عنقریب به ما خواهد خورد...

چشمتان روز بد نبیند که..... گردنم چنان تکانی خورد که هم اکنون بسیار بسیار درد می کند.

 

و ما و ماشین با شتابِ ماشین عقبی ( در حالی که سر جای خود ثابت بودیم و منتظر حرکت ماشین جلویی) خوردیم به ماشین جلویی.

آقا، سپر جلوی ماشین عقبی خورد به سپر عقب ماشین وسطی و سپر جلوی ماشین وسطی خورد به سپر عقب ماشین جلویی.

اینجا را داشته باشید.... آنها که در ماشین ِ وسطی دست تکان می دهند را می بینید؟ ما هستیم.

 

ماشین جلویی چیزیش نشد به سلامتی.

جنابِ راننده ی مقصر ( که از اعتماد به نفس بالایی برخوردار بود!) خود را مقصر می دانست ولی می گفت : مشکلی پیش نیامده و فقط سپر ِ ماشین به طور جزیی(داغون!) شده، که برویم هم اکنون درستش کنیم. بی خیال افسر شویم.

اما ما اصرار نموده و جهت فرستادن افسر با 110! تماس حاصل فرمودیم. (چون نمی دانستیم با چه شماره ای باید تماس بگیریم. خوب تا به حال پیش نیامده بود.)

 

در ِ صندوق عقب به سلامتی به سختی باز و دیگر بسته نشد!

آقای اعتماد به نفس می گفت : چیزی نیست، اُنلی 10 ــ 15 تومان! خرجش است...

 

 

بعد از مدتی قریب به 1 ساعت افسر تشریف آورد!

آقای اعتماد به نفس گفت : من از بیمه ام نمی خواهم استفاده نمایم، هزینه اش هر چه بشود نقدا پرداخت می کنم.( زیرا من بسی لارژ به نظر می رسم!)

افسر ِ محترم گفت : حتی اگر بین ِ 80 تا 100 تومان شود؟

آقای اعتماد به نفس گفت : بلی!

افسر رفت.......

 

وقتی که یک عدد صافکار هزینه را با تخفیف دستمزد! 80 تومان تخمین زد. آقای اعتماد به نفس گفت : زیاد است و از بیمه ام می خواهم استفاده نمایم. (گویی آنجا ما بوق تشریف داشتیم با مقداری وقت اضافه که صرفِ خنگ بازیهای ایشان شود!)

دوباره به قول کاووسی : اَنر اَنر! به یک عدد افسر مراجعه نموده و کروکی کشیده ایم و کاری که در 1 ساعت تمام می شد 2 ساعت و نیم به طول انجامید. (بین 11:30 تا 14)

 

سوال:

چرا راننده های مرد اِنقدر از خودشان متشکر تشریف دارند؟ آن هم با اعتماد به نفسی (به قول ِیکی از دوستان) در حدِ دکترا؟؟؟؟! و وقتی راننده ی خانوم می بینند فکر می کنند که می توانند سرش را کلــــــــــــــــــــــــــاه بگذارند؟

(بلا نسبتِ تمامی آقایان وب لاگ نویس، البته! ..... که آنها گل تشریف دارند.[سوت زدن])

 

 

+ نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 و ساعت 2:47 |
 

ــ روی سنگ فرش پیاده روی کنار ِ پارک در حال قدم زدن بودم،

وای چه عطر دل انگیزی....

عطر ِ چمن خیس و بنفشه های شاد.

هنوز از اولین روز ِ بهار تا به حال چنین عطر بهاری ای رو حس نکرده بودم.

امسال بر عکس هر سال، خبری از عطر بهار نارنج نبود!

 

 

ــ کم کم دارم خیلی چیزا رو فراموش می کنم، حتی زیبایی ِ بهار رو...!

دلم تنگ شده برای عیدهای کودکیم.

 

 

ــ تو به من بگو...

آخه آدم کسل می شه؟ اون هم تو اولین روزهای ِ اولین ماه ِ اولین فصل ِ سال؟

خدا بقیه ش رو به خیر بگذرونه...

 

 

 ب.ا

 

                                                                    

+ نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 و ساعت 0:51 |
 

می گویند، سال، نو شده.

 

سال نوتان مبارک.

 

ب.ا

 

 

+ نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 9:18 |