.
.
یادِ زهرا شاگردم افتادم. یکی از بچه های مرکز. اون مثه رقیه، جزو بچه های بی سرپرسته. هیچی در موردش نمی دونم. هیچی...
زنگ تفریح بود. توی سالن مدرسه بودم و داشتم می رفتم به سمت دفتر. یهو زهرا دوئید طرفمو یه نامه داد دستم و با سرعت فرار کرد.

وقتی نامه رو خوندم، نمی دونستم چی بگم. فقط دوباره رفتم سر کلاسش، صداش زدم و بابت نامه خیلی ازش تشکر کردم و بهش گفتم که خیلی خوشحالم کرده که برام نامه نوشته.
و اون فقط می خندید و هیچی نمی گفت...
![]()
ب.ا


