ــ از جلوی نونوایی که رد می شم، تیکه های نونِ روی زمین افتاده، مثه برگهای پاییزی زیر پام خش خش می کنن. اعصابم به هم می ریزه ازاینکه مجبورم روی اونا راه برم.
ــ نگاه می کنم به دو تا کتاب صفحه تا خورده ی کنار تختم. جلد کرم ِ، تو همون صفحات اولش موندم، ولی اون یکی... کتاب جلد سفید رو بر می دارم. صفحه ی تا خورده ش رو باز می کنم و شروع می کنم به خوندن. ولی اصلا حواسم نیست...
نمی دونم چه مدت گذشته، ولی من هنوز همون صفحه ی تا خورده هستم!
ــ چیز زیادی نمونده. کمتر از یک ماه. فرصت زیادی ندارم. روز به روز که میگذره، دلشوره ی من بیشترو بیشتر می شه.
ــ خدایا! نمی دونم چی صلاحمه، ولی اینو می دونم که خیلی دوست دارم درست بشه.
ــ فکر کنم که داره سه هفته ای میشه، نمی دونم چقدر دَووم میارم!
ب.ا


