ــ صدای حرکت چرخهای کیف مدر سه ش رو پشت سرم حس می کردم. مطمئن بودم باز هم خودشه. تقریبا از اول سال هر وقت از این مسیر می رم سمت خونه، سعی می کنه خودش رو بهم برسونه، که تا یه مسیری رو با من بیاد. اینبار هم خودش رو رسوند کنارم. سرم رو به سمتش برگردوندم و بهش لبخند زدم. بهم نگاه کرد و خندید.
ــ می دونم، شاید یه خورده زیادی سنگدلی کردم، ولی ترجیح می دادم از دست هم ناراحت نباشیم، که متاسفانه...!
ــ نمی دونم دقیقا کِی بود، ولی فکر کنم پارسال همین حدودا بود و فکر کنم برای اولین بار بود که می رفتی مشهد.
ــ روزا به نظر میاد زود می گذره. بستگی داره که تو منتظر چه روزی باشی! هرچقدر هم زود بگذره، روزی که منتظرش باشی زود نمی رسه. واقعا چرا...؟!
ــ نیوشا جان؟؟؟!!!
فکر می کردم که زود پسرخاله بشه، ولی نه به این زودی!
ــ می گفت: دلم خیلی برات تنگ شده بود. گفتم: منم همینطور!
ولی فکر کنم دروغ گفتم!
ــ برام خیلی جالب بود، حتی سر ِ کلاس تا سرش رو از روی دفتر نقاشیش بلند می کرد، با لبخند بهم نگاه می کرد و برام دست تکون می داد. جالب بود!
ــ می دونی چقدر این حرفت برام گرون تموم شد؟ چه سوالیه که می پرسم! اگه می دونستی هیچ وقت این حرف رو نمی زدی.
ــ امسال اصطلاحات جالبی از کلاس اولی هام می شنوم!
یه روز سر ِ کلاس یکی از شاگردام معترض به دوستش که سر میز نشسته بود، به من گفت: اجازه خانوم نقاشی، نگین پیاده نمی شه!!!!
با این وجود که کلی خودمو کنترل کردم باز خنده م گرفت.
ــ برام خیلی سخته! می دونم! ولی انگار هیچ چاره ای نداشتم! شایدم اینو می خواستم به زور به خودم تلقین کنم!
ب.ا


