امروز صبح وقتی سر ِ کلاس دومی هام بودم، برف شروع کرد به باریدن. یکی از شاگردام ازم پرسید: اجازه خانوم نقاشی! خدا سردش نمی شه؟!!
ب.ا

امروز صبح وقتی سر ِ کلاس دومی هام بودم، برف شروع کرد به باریدن. یکی از شاگردام ازم پرسید: اجازه خانوم نقاشی! خدا سردش نمی شه؟!!
ب.ا

چی بگم؟ گفتم نفسهای عمیق می کشم، قول دادم که نفسهای عمیق بکشم. می دونم که قول دادم! ولی حتی رمقی برام نمونده که به آفتاب نگاه کنم. کور سویی چشمم رو می زنه، چه برسه به نور ِ آفتاب!
تیرگی ِ دلم رو حس می کنم. می دونی؟ آخه خیلی وقته که نوری بهش نتابیده! حتی نور ِ کرم ِ شب تاب!
دوست ندارم همه چیز با هم قاتی بشه، بشه اون چیزی که من نمی خوام! پس باید آروم پیش برم. آرومو با تامل!
دلم می خواد یه جایی باشم که بتونم با تمام وجودم فریاد بزنم و یا حتی یه گوشه ی دیوار بشینم، زانوهامو بغل کنم و سرمو بذارم روشون، زار زار گریه کنم. باور می کنی؟ حتی این هم نمیشه!
بیادِ حرفهایِ ماهِ کویر میفتم! چقدر حرفاش حرفِ دل ِ من بود! : «غصه هایی که وقتی داری از نهایتِ درد منفجر میشی، دائم بخودت میگی: آدم باش بذار شب شه، پتو رو بکش رو سرت بعد زار بزن!»
دلتنگم! ولی حتی نمی دونم برای چی؟ و یا حتی برای کی؟
دلم میخواد یه چیز ِ نوک تیز فرو کنم تو مغزم! تا یه روزنه ای باز بشه و ذهنم هوا بخوره! تا اون چیزایی که نمی خوام بهشون فکر کنم مثل ِ خارج شدن ِ باد از یه بادکنک از ذهنم بیاد بیرون! کاش می شد!
همیشه دوست داشتم بهترین باشم و نه حتی خوب! ولی حتی هیچکس نمی فهمید من حتی بد نیستم! حالمو نمی گم! خودمو می گم!
قول دادم نفسهای عمیق بکشم. می دونم که قول دادم!
ب.ا
