نوروز...
.
.
.
.
.
.
صدای بارون،
بوی بارون،
عطر بهار نارنج...
(تصحیح شد!)
ب.ا
نوروز...
.
.
.
.
.
.
صدای بارون،
بوی بارون،
عطر بهار نارنج...
(تصحیح شد!)
ب.ا
نمیدونم از سیاهی ِ سال ِ کهنه ست، یا از نحسی ِ سال ِ جدیدِ نیومده!
دوبار خرداد، حالا دوبار هم اسفند، به فاصله ی کمتر از هفت روز از هم...
اون هم رفت تا پایه ی این سیاهی رو محکم تر کنه!
ــ امروز، بیشتر از همه برای خودم گریه کردم. برای گناهانی که انجام دادم. یعنی خدا منو می بخشه؟!
ــ وسایل سفره ی هفت سین ِ امسال، تو اتاقم پهنه. هیچکی نیست حتی جمعشون کنه!
ــ امسال نوروز، سیاهه! سیاهِ سیاهِ!
ــ به یاد ِ همه ی عزیزانی که امسال، سال87، از دستشون دادیم...{کلیک کنید}
ب.ا
ــ یه گوشه ی حیاط، مخصوص گنجشکاست. نون و برنج خیس خورده!
بابا گفت : دیروز گنجشکا داشتن غذا میخوردن، یهو دیدم یه گربه آروم آروم به اونا نزدیک میشه! یه لنگه دمپایی نثارش کردم!
من گفتم : آخی!
ولی نمیدونستم این آخی رو برای کدومشون گفتم! گنجشکا یا گربه ها!

ب.ا
دل مرده تر از آنم. حتی به لبخندی از سر ِاجبار!

...بمان! همانجا بمان! پشتِ تلخی ِ قهوه یِ فنجانم!
پشتِ چشمانِ غمگین ِ خسته ام.
پشتِ دیوار ِ بلندِ دایره ی تقدیر، به شعاع ِ تنهایی ام.
ب.ا