ــ انگار امروز روز ِ جوک بود! چندتا از شاگردام تو کلاسای مختلف، برام جوک تعریف کردن.
هرچند که همشون تکراری بود، ولی برای همشون کلی خندیدم!
مائده (کلاس اولی) :
"میدونی بزرگترین آرزوی جوجه تیغی چیه؟
که یکی محکم بغلش کنه!
"
پری ناز (کلاس سومی) :
"یه بنده خدایی (البته اون کجایی بودنشو مشخص کرده بود!
)، درس میخونه، قاضی میشه.
اولین باری که می خواست قضاوت کنه، ازش می پرسن : بگو حکم چیه؟!
میگه : گیشنیز (خاج)!!!!
"
جالبیش اینجا بود که ۳ ساعت داشت برای من توضیح میداد : منظورش همون ورق بازیو پاسورو اینجور چیزاست!!!!
ــ انگار امسال بجای اینکه من به کلاس اولیام برچسب بدم، اونا به من برچسب میدن!!!
{لینک برچسبها}(هنوز کامل ِ کامل نیست!)
ــ مثه ۲ سال قبل به کلاس اولیهام گفتم : دوستشون رو نقاشی کنن. حالا یه دوست یا بیشتر.
این دوستشون میتونه هر کسی باشه. همکلاسیشون، همسایه شون، فامیلشون، حتی مامان یا باباشون...! دخترو پسرش هم فرقی نداره! ولی حتما اسمشو کنارش بنویسن که من بدونم کیه.
اسرا گفت : اجازه خانوم نقاشی! من میخوام شما رو نقاشی کنم. شما دوست من هستین!
خیلی برام جالب بود، مثه بقیه سرشو ننداخت پایین تا یه نفرو بکشه. هر لحظه سرشو بلند میکرد و منو خوب نگاه می کرد و بعد ادامه ی نقاشیشو می کشید!

ــ خیلی جالب بود! فاطمه تو نقاشیش (با همون موضوع ِ یک دوست) یه دختر و دو تا پسر کشیده بود، به این ترتیب : زهرا دختر ِ خاله، حسین پسر ِ عمو، علی پسر ِ زن دایی!!! (چرا پسر ِ دایی نبود!!!!!)
ــ نقاشیهای امسال و سال قبل که شاگردام بهم دادن رو باید سر فرصت اسکن و آپلود کنم. خیلی زیادن!
ب.ا
+ نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 و ساعت
23:49 |