ذهنم قفل شده! مغزم کار نمیکنه!
کاشکی میتونستم بندازم تقصیر ِ این تصادفِ اخیر، بگم چون سرم محکم خورده به در اینجوری شدم! چون سر دردام بیشتر شده اینجوریم!
ولی چه میشه کرد، جریان واسه این چند روز ِ اخیر نیست!
اوضاع کلا نابسامان ِ! خودت که داری میبینی! همه چیز مثه روز روشنه. ولی انگار اِنقدر روشنه که نور چشم ِ بعضی هارو زده و از شدتِ نور چشاشونو بستن!
یوسُف ]شخصیت ِ داستان[ میگفت : «برای پدرانِ ما آسانتر بود و اگر ما نجنبیم برای پسرانِ ما سخت تر میشود.» حرفِ قشنگی زد.
قضیه ی دو دوتا پنج تاست! یا حتی بیشتر یا کمتر! اینروزا به چشمم دیدم!
*میشینم روی تختم. کتابو میذارم روی پاهام، صفحه ی علامت گذاشته شو باز میکنم و شروع میکنم به خوندن...
...باد از پنجره ی اتاقم میاد تو. اجازه میدم که کتابو برام ورق بزنه. چشمامو میبندمو با یه نفس ِ عمیق بوی صفحات کتاب رو واردِ ریه هام میکنم...
**فردا بخیه هام باز میشه. هرچند از اینکار بدم میاد ولی باز انگشتامو میکشم روی بخیه های آبی. (ندا میگه تو که سِت کردنت خوبه! الان میتونی با گیره های آبیت سِتشون کنی!) اَه! چه کار ِ چندش آوری! ولی لحظه به لحظه وضعیتشون رو بررسی میکنم! موهام حالا فکر کنم نزدیک ِ 2 میل باشه! ولی هنوز اون ناحیه از سرم سفید دیده میشه! به سختی روشو با موهام میپوشونم.
***هنوز صدای ترمز توی سَرمه. هنوز صدای کشیده شدن ِ لاستیکها روی آسفالت رو میشنوم. هنوز صدای برخورد ِ ماشینها با هم رو یادمه.
امروز نادیا یهو ترمز گرفت، نه خیلی با شدت. ولی من ترسیدم. صدای تند تپیدن ِ قلبم رو میشنیدم!
دیگه از یهو ترمز گرفتن میترسم. از صدای کشیده شدن ِ لاستیک روی زمین میترسم. از سرعت میترسم. فکرشم نمیکردم که روزی این صداها اِنقدر باعثِ ترسو ناراحتیم بشه!
****همیشه اینو شنیده بودم که میگن : هرچقدر خودت راننده ی خوبی باشی و با احتیاط رانندگی کنی، همیشه یه راننده ی ناشیو بی احتیاط پیدا میشه!
دیگه فکرشو نمیکردم که تو یه ماشین ِ پارک شده کنار ِ خیابون این اتفاق برام بیفته!
ب.ا
+ نوشته شده توسط بانوی اردیبهشت در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 و ساعت
0:47 |